Lilypie Second Birthday tickers برای دخترم دینا

برای دخترم دینا


+ چهارده ماهگی

 

دخترکم چهارده ماهه شدی! عزیز دلم کلمه پدر را آگاهانه می گویی وقتی که او می آید و صدای در را می شنوی بماند که بیشتر اوقات هر صدای دری را بابا صدا می کنی! وقتی می خواهد برود سرکار پشت سرش گریه می کنی ......برایش کلی طنازی می کنی....می خندی ذوق می کنی به استقبالش می روی و  بوسه را با نزدیک کزدن گونه ات به لبهایش نثارش می کنی و به قول خودش خستگی را از تنش بیرون می بری من هم کلی ذوق می کنم وقتی می شنوم می گویی بابا..........امروز و از این به بعد می خواهم برایت از پدرت هم برایت بگویم کسی که حتما در بزرگسالی برایت نمونه مردی است عزیز و قدرتمند با تمامی خوبی ها..........!

دینا عزیز دلم پدرت این روزها که تو کودکی هستی ١۴ ماهه سخت کار می کند ١٢ ساعت در روز اگر بیشتر نشود ........سخت کار می کند تا برای آسایش ما و ساختن سرپناهی فیزیکی و تامین نیازهای خانواده به سختی نباشیم سخت کار می کند با اینکه جوانی است ٢٨ ساله..... دخترم گاهی پینه های دستانش را هم می بینم ......دخترک نازم پدر برای دختر عزیز است و بزرگوار می دانم حالا که دختری شده ای برومند چقدر به داشتن پدری چون رضا افتخار می کنی احتمالا اینقدر نعمات مادی که پدرت برایمان محیا کرده دور  و برت زیاد است که شاید یادت به گذشته پدرت نباشد ولی بدان این روزها پدرت در اوج جوانی اش به فکر اوج جوانی تو است.....او کار می کند زیاد ولی همیشه می خندد همیشه شوخی می کنی گاهی خسته است زیاد گاهی نای حرف زدن ندارد ولی همشه منتظر توست اول کلی برایت وقت می گذارد بعد کارهای دیگرش را می کند گاهی صبحها که تو خوابی می نشیند و نگاهت می کند گاهی گوشش را نزدیک نفسهایت می کند و حظ می برد........!در اوج خستگی که دارد نوشته هایی که من در بین کتابها و مجله ها انتخاب کردم که بخواند برای تو خوب است می خواند ، گاهی احساس می کنم اینقدر که او هدفمند برای تو کار می کند می خوابد و به فکر آموزش توست آن هم آموزش عملی من دقیق نیستم.....!.......به قول خودش تمام لذتش این است که وقتی سوار ماشینی که این ماه برایمان خریده می شوی با شنیدن صدای آهنگ سری تکان دهی و بخندی و دست بزنی ..........این است دلخوشی پدرت این روزها بعد از ١٢ سال پی در پی.............!!! دینا عزیز دلم به همراه پدرت داریم سعی می کنیم بسازیم زندگیمان را آن هم پله پله...........

***********

 

دینای ١۴ ماهه ما پدر را و کلمه بابا را به خوبی ادا می کند و می شناسد........مورچه ، پرنده، عکس پرنده، پشه را با عنوان جوجو می شناسد ، زیر فرش دنبال جوجو است و کلی باخودش تمرین می کند جوجو ........بابا............جوجو ...........بابا!

دینا گلی ما این روزها رسما سر میز شام پدر و مادر می نشیند و حاضر نیست در جایی به غیر از صندلی های آنها بنشیند برای ما که باور کردنی نبود ولی دینا تمام مدت غدا خودن را پشت میز می نشیند و خودش غذا می خورد هر چند که صندلی برایش خیلی بزرگ است.........

دائما پا تو کفش بزرگتر ها می کنه و هر کفشی رو می پوشه.........جورابها رو هم که باید خودش بپوشه البته سعی می کنه و زیاد جواب نگرفته!

همجنان تو کارهای خونه کمک می کنه و جدیدا هر چیزی دستشه باید بگذاره روی میز یا روی کابینت پس جمع آوری رو هم در کنار دستمال کشی یاد گرفته!!

.................... و کلی کارهای بامزه  دیگه برمی گردم!!!!!!!!!

پ.ن: برای تمامی شیرین کاری هایی که از دینا گلی نوشتم عکس داشتم که فعلا موفق به آپ نشدم هر وقت شد روز آمد می کنم!

نویسنده : ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ کتابخانه

 

 

ساعت ٣:٣٠ دقیقه بعد از ظهر را نشان می دهد، با دینا آمده ایم کتابخانه، مسئول محترم کتابخانه اجازه داده اند که با دینا ساعتهای کارورزی را که البته برای من زنگ تفریح بزرگی است در این محیط بگذرانم این موهبت بزرگی است که با دینا بدون دغدغه در محیطی باشم که زیاد دوستش دارم، می توانم برای خودم باشم  بدون اینکه نگران باشم که چه وقت بیایم یا بروم!.........پشت میز قبلی ام نشسته ام که ۴ سال همراه هر روز بود در نت گشت می زنم یاد قدیم می افتم که چقدر وبلاگ می خواندم و چقدر لذت می بردم یاد زمان بارداری ام که اصلا امروزم را نمی توانستم تصور کنم ...........هر جا که دلم می خواهد سرک می کشم ، کتابهای جدید را نگاه کنم و به بهانه فهرست نویسی می خوانمشان و ............ دینا آرام خوابیده فکر کنم فقط آمده ایم سه ساعتی بین کتابها حال کنیم و بریم.

 این روزها پشت سر هم  یک روز در میان امتحان دارم ! وقتی دینا خواب است درس می خوانم  این روزهایم را دوست دارم سخت است و البته مسئولیتهایم گاهی زیاد ولی سختی هایش وقتی می بینم که از پسش بر می آیم به تنهایی برایم لذت بخش می شود، خوشحالم که با تمام دو دلی هایم باز ادامه دادم چون در میان این همه  برای همه بودن و به هر کاری پرداختن که گاهی خودمان درونش گم می شویم به قول دلبند بهانه خوبی است که به خودم و علایقم و کودک درونم برسم! سعی می کنم تمامی لحظاتم را زندگی کنم و قدر بدانم.............!

 

پ.ن1: اینم یه پست مخصوص مامان مارتیا!

پ.ن٢: این هفته با اولین مادر وبلاگی مکالمه تلفنی داشتم، هنوز سرمست صدایش و گرمای زندگیش هستم بر خودم می بالم که با کسانی اینچنین موفق در تمامی زمینه ها آشنا هستم و می توانم از زندگیشان درس بگیرم برای بهتر شدن زندگی خودم! همیشه برایت انرژی می فرستم دوست خوبم و البته دوستان خوبم!  

 

نویسنده : ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ٢٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها: روزانه
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ سیزده ماهگی

 

دختر یکسال ویک ماهه من وارد مرحله جدید از زندگی اش شده، مرحله ای که  برای من چنان شگفت انگیز است که باید اعتراف کنم کار و زندگی ام را رها کردم و گاهی فقط نظاره گرم........نظاره گر روند رشدش و کارهایش نظاره گر یک سال گذشته! 

احساس می کنم زمان به سرعت در حال گذشتن است روزهایم به سرعت شب می شوند و گاهی احساس می کنم به ان نمی رسم، دلم می خواهد تماما در خانه باشم و از لحظه لجظه هایش حظ لازم را ببرم!

دخترک یکسال و یک ماهه من حرفهایم را خوب می فهمد خوب نگاه می کند و دقیق تکرار می کند، منظورش را می تواند به من بفهماند با بازی ، با گریه، با آوا ، و گاهی با چند کلمه که به تازگی زیاد تکرار می کند.

بسیاری از حرف ها را تکرار می کند ولی البته هر وقت دلش خواست مثل ماما،بابا، به به، آب بُ، د د، عیی (علی)، عییز (عزیز)، دالی.........با (بیا)..........چند وقتی است یا د گرفته عطسه کند وبعد کلی بخندد، یاد گرفته با صدا بخندد ، گریه هایی می کند که ما می گوییم گریه لوسی، ناز می کند تا کارش را انجام دهیم، وقتی شیر می خواهد با نشان دادن دست به من می فهماند که بنشین تا شیر بخورم..........! شیرینیش هنوز در باورم نمی گنجد که این دختر من است!

دختر یک سال و یک ماه ٩ دندانه من....خودش غذا می خورد و من از این بابت زیاد راضی ام....! و..............راستی کلی عشق بازی یاد گرفته می بوسد کاملا آگاهانه البته کلی با او سر بوسیدنش بازی می کنیم و او هم کلی ذوق می کند..........!!! جدیدا تمایلی ندارد که روی زمین بنشیند عملا جایی را پیدا می کند که روی زمین نباشد، پای من ، پای رضا، پله هایی که در خانه هست، پشتی، پتو، قابلمه، سبد، هر چیزی به غیر از زمین، این روزها گاهی چند دقیقه که البته به نظرم طولانی است شاید نزدیک ده دقیقه خودش با خودش بازی می کند می ریزد، می گذارد داخل کمد، راه می رود، لباس روی سر خودش می اندازد در کل زیاد با خودش حال می کند و سرش را گرم می کند.!

باید بروم زمان زمان خواب است و امتحانات نزدیک!

 

 

دخترک یک سال و یک ماهه ی من الان نمی دانم چند ساله ای که داری نوشته هایم را می خوانی نمی دانی چقدر خوشحالم چون می دانم تو بر اساس غریزه زن بودن حرفهایم را خوب می فهمی....نمی خواهم قضاوت کنی یا تحلیلم کنی........کلی با خودم کلنجار رفتم هر چه فکر می کنم چیزی به غیر از این بگویم نشد.....! تو دلخوشی من و انگیزه منی برای ادامه راه برای ساختن، برای زندگی ، برای شاد بودن و زنده بودن! هر چند نمی دانم دلخوش بودن به تو شاید یعدها .............؟ ولی باور کن در حال حاضر وقتی زندگیم مثل تمام زندگی ها روی دور سر بالایی می افتد وقتی خودم نیاز به انرژی دارم برای ادامه راه تو دلخوشی من و امید منی برای ادامه راه، تو و خالق تمامی نعمات دور و برم و کسی که تو را افرید که این روزها بیشترین هم صحبت من تو هست دلخوشی های منید ...................دلخوشی همه شبها و روزهایم دینایی بی نهایت دوستت دارم ! ...........شکر خدای خوب و مهربون!

 

 

نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱٤ دی ۱۳۸۸
تگ ها: رشد ماهانه
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ روزانه

 

 

ساعت پایین صفحه مانیتور ساعت یک بامداد را نشان می دهد، کش و غوسی به بدنم می دهم و تصمیم می گیرم ببندم و برم بخوابم، برای انجام تحقیقات دانشگاهی سری به نت زدم ولی تنها کاری که نکردم همان بود، خاموش می کنم و می روم پایین می بینم پدر و دختر همینطور جلوی تلویزیون خوابیده اند، رضا برای دینا زیر اندازی انداخته ولی برای خودش هیچ ولی کاملا شبیه به هم خوابیده اند، کاملا با یک پُزیشن و من مثل اینکه دفعه اول است که می بینم در دلم ذوق می کنم، دلم نمی آید صدایشان کنم جای خوابشان را راست و ریست می کنم و سعی می کنم یه جوری خودمو بین هر دو شون جا بدم، صدای نفسهای رضا گرم است ولی کمی خس خس می کند شاید هم ناله مانند، نشان از کار زیاد و سختی است که در روز دارد، دلم برایش سوخت به خاطر سعی که باید بکند آن هم اینقدر زیاد و پی و در پی هر روز بدون هیچ تفریح و استراحت ، ولی باز تحسینش کردم به خاطر شادابیش که نثار خوانواده سه نفرمان می کند ، بوسه ای از پیشانی اش کردم و برایش دعا کردم، سرم را کنار سر دینا گذاشتم ، نفسهایش مرا بی تاب می کند صدای نفسهایش و اینکه غرق خواب می شود همیشه باعث شعفم شده می بوسمش و او در جواب بوسه ام نق می زند؛ ولی با صدای جانم من دوباره می خوابد.......خدا را شکر می کنم و چشمانم را می بندم ساعت ١:٣٠ بامداد را نشان می دهد!!!

 

با صدای گریه دینا بیدار می شوم ساعت ۶:٢٠ دقیقه سحر را نشان می دهد به دینا شیر می دهم دوباره می خوابد ، دوباره زندگی ام روی دور تند می افتد رضا را صدا می کنم ، نماز می خوانم ، دوش می گیرم ، ظرفهای مانده را می شورم! ساعت ٧:١۵ بود که رضا رفت و دینا هم دیگر بیدار شده بود و با انرژی تمام دوباره شروع کرد به شیطنت.....خبری از خورشید نمایان در آسمان نبود من عاشق همچین روزهایی هستم برعکس همیشه امروز دلم می خواست به کودکم اجازه دهم بخوابد، کارهای خانه را انجام دادم و سریع جارو برقی کشیدم ، ساعت ٧:٣٠ بود که کارهایم تمام شد گلویم احساس سوزش می کردم ، تصمیمم را گرفتم دینا را آماده کردم و راهی خانه مادر شدیم خیلی وقت بود که صبح این موقع نرفته بودم آنحا خیلی وقت........... شیر و نان تازه گرفتم و رفتم خدمت مادر کمی صبحانه با مامان خوردم ساعت هول و هوش ٨:١۵ دقیقه بود به اتاقم رفتم و جلوی بخاری خوابیدم و تصمیم گرفتم از نمایان نبودن خورشید استفاده کنم و لذت ببرم.............به سرعت خوابم برد وقتی چشمانم را باز کردم ساعت ١١:٢٠ دقیقه بود دینا کنار م خوابیده بود و من هم کلی کیف کردم خیلی وقت بود که اینقدر نخوابیده بودم مادرم نبود رفته بود مواد لازم برای پختن آش را برای مریض بودن احتمالی من بخرد............چقدر خوب که گاهی اجازه دهیم و البته اجازه دهم که کودکم تا هر ساعتی که می خواهد بخوابد و نگران هیچ کاری نباشد!.............!

 

نویسنده : ; ساعت ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; ٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ ........شروع

دینا جان دخترکم! مادرت چند وفتی است نیاز پیدا کرده است که خودش را رفرش کند ، بازبینی کند خودش را ، تولد یکسالگی ات تلنگری بود برایش، و چقدر خوب که دارد این کار را می کند شاید این همه مرحله ای باشد از مرحله های بزرگ شدنش، بازنگری که با خود همه چیز دارد دلتنگی، توبیخ، نگرانی، تشویق، آفرین، انگیزه.......در مورد مادر تو مثل همه مادران توبیخ و نگرانی و دلتنگی بیشتر است چون همه مادرها فکر می کنند هر چه برای فرزندانشان می کنند کم است......دارد با خودم کنار می اید...........ولی هر چه هست خوب است انگار مادرت به بازنگری پاییزی نیاز دارد تا بهار شود و سستی زمستان زمین گیرش نکند و گرمایی داشته باشد برای گرم نگه داشتن خانه در زمستان!............حتم تا الان که نمی دانم چند وقت از زندگیت می گذرد متوجه شدی که باید ساعت به ساعت پاییز را قدر دانست.........!

راستی دینا شاید از این به بعد مادر بیشتر از دلنوشته ها و روزانه هایش برایت بنویسد که می دانم اینطور هم برای خودش بهتر است و هم برای تو در آینده ، با وجودی که رشد ماهانه بعد ها برایت جذاب خواهد بود ولی می دانم تجربه های ناب مادرانه بدون اینکه تو احساس کنی دارند نصیحتت می کنند در بیست سال آینده بیشتر به دردت می خورد که امیدوارم بتوانی در نوشته هایم بگیری هر چه می خواهی......پس شروع می کنم به نوشتن هم برای خودم و هم برای تو .............

  • دینا گلی این روزها زیاد وابستگی به خانه مادر بزرگ پیدا کرده و البته مادر بزرگ هم همینطور..........هر وقت که داریم به خانه برمی گردیم با گریه شدید دینا مواجه می شم و جالب اینجاست که با وجودی که کاملا متوجه رفت و برگشتم می شود ، البته خودم نشانش می دهم به گفته دکتر هولاکویی ولی اصلا نشانی از ناراحتی و دلتنگی در چشمانش نمی بینم حتی وقتی بر می گردم در جواب سلامم شاید بخندد.........این حالات اگر چه در ابتدا خوشحالم می کند از اینکه اینقدر دینا در خانه مادرم شاد است که احساس ناراحتی نمی کند و طبیعتا احساس ناامنی نمی کند ولی بعد از این بابت ناراحت می شوم نکند بعدها برایم مشکل ایحاد کند این وابستگی به خانواده ام البته هیچ ذهنیت علمی در این زمینه ندارم باید بروم دنبالش.........(ممنون می شم از راهنماییهاتون)
  • در انجام کارهای خانه به شدت کمک می کند همراهم جارو می کشد و دسته جارو را همراه با من می گیرد شاید فکر می کند این جارو برقی عضوی از  خانواده است چون روزی چند بار روشن می شود به هر حال الفطتی مثال زدنی دارد با جارو برقی، سیمش را جمع می کند ، رویش می نشیند و حرکت می کند، همراه با صدای موتورش آوا از خودش تراوش می دهد و کلی حرکات جالب و در نهایت دفیقا باید همراه من جارو را سر جایش بگذارد و در تمامی این مراحل باید دستش به جارو باشد!
  • کلا در انجام کارهای خانه دقت زیاد می کند در زمان دستمال کشی و گرد گیری نگاه می کند کاملا دقیق بعد دستمالی بر می دارد و مثل من به دیوار ، کابینت یخچال و ....می کشد به طوری که برای همه جالب است این حرکتش........نتیجه می گیریم که مادر کزتی دارد در خانه!
  • البته چنبه دیگری هم دارد خانه داری دینا مثلا اینکه وقتی مادر رو تختی را مرتب می کند نگاه می کند بدون هیچ حرکتی و لی وقتی مادر دور شد دقیقا همان روتختی را به هم می ریزد، پشت سر مادر هر چه را که او مرتب کرد خانم با لذت تمام به هم می ریزد
  • همچنان همراه خوبی است در مهمانی ها با وجودی که هنوز دوست ندارد زیاد دست به دست شود ولی من به خاطر اینکه در مهمانی ها مجبورم که زیاد از واژه نکن و بکن و بیا و نه و .......استفاده کنم می خواهم تا حد امکان از مهمانی ها بکاهم زیرا می دانم چقدر این واژه ها مضر است برای دینا و البته بعد از مهمانی گاهی که زیاد می شود عذاب وجدان می گیرم که به خاطر لذت همراه بودن با دوست دخترم را اذبت کردم..........
  • از پله ها پایین هم می آید البته پله زیاد را امتحان نکردم ولی در حد دو تا سه تا می آید به راحتی ، به سمت چلو که خیلی وقت است راه می رود گاهی حتی فکر می کنیم دارد می دود ولی چند وقتی به سمت عقب هم می تواند بیاید وقتی سرش به سمت جلو هست! در خیابان خودش باید راه برود بدون اینکه دست کسی را بگیرد خودتان تصور کنید چه می شود....ضمنا خانم در کالاسکه بیشتر اوقات می ایستد..........!!!!!
  • حرکات موزونش هر روز پیشرفته تر می شود فعلا در مرحله تکان سر به صورت شدید، دستها انگشتان، باسن به میزان زیاد و حرکت پاهایش  البته یکی از پاها است ............. دائم از خاله اش می خواهد برایش بخواند .........جدیدا چون من بیشتر کارهایم را در خانه برایش مثل آواز می خوانم چه می کنم مثل تعویض پوشک، غذا دادن ، تمییز کردن خانه .......او هم در همه این حالات سرش را تکان می دهد وقتی دارم پوشکش را عوض می کنم که دیدنی اس به قول رضا برای آینده اش نگرانم ..............
  • مدام در حال حرف زدن است با آواهایی که برایمان ناشناخته اس ولی کلماتی مشخص را بر زبان می آورد مثل به ، ماما، د د  ، جیز ......آب......... اینها را هر وقت خودش دلش خواست می گوید و با سوال و اجبار ما کمتر جواب می دهد
  • ولی کاملا حرفهایمان را می فهمد و به دقت به دهانم نگاه می کند......وقتی می گویم شلوارت کو؟ نشان می دهد وقتی می گویم بشین می شینه وقتی می گم وایسا انجام می ده چند روزی هست وقتی بهش می گم کلاهتو بیار بریم  د  می یاره ، کلا خیلی چیزا یاد گرفته
  • چند روزی است در کنار اشاره های بی امانش برای خواستن اشیا جیغ هم چاشنی اش است نمی دانم برای چیست امروز که تمام کارهایم را کاملا کنار کذاشتم بهتر شد ولی مادرم می گوید به خاطر این است که نمی تواند حرف بزند یکی می گویم به خاطر کمبود ویتامین است خودم می گویم شاید از کم توجهی است .......البته زیاد نیست و قابل مشهود از گیرهای مادرانه است که فقط خود مادرها می فهمند ............می دانم که زود برطرف می شود شاید هم نشان از نهمین دندانش می دارد.........!
  • و کلی تواناییهای دیگه که به اندازه تمام ساعتهایی که می گذرونم می تونم در موردشون حرف بزنم و بگم.......!

 

خدایا شکر به خاطر توانایی بازنگریت ، به خاطر فهم ، به خاطر عقل ، به خاطر احساس، به خاطر تنهایی به خاطر پاییز ، به خاطر هوای ابری پاییز، به خاطر شبهایش، به خاطر دینا ، به خاطر رضا، به خاطر سلامتی و به خاطر همه چیز شکر یه عالمه!

نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ٢۸ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک